ترس
ترس از این که ند انی
صورتم مثل قلبت سرد و کبود
ترس من از بی رحمی تو بود
ترس من از بی خبر رفتن تو نیست
ترس من از نبود رحم توست
امروز قصه دلم را گوش میکنی فردا چو قصه مرا فراموش میکنی
ترس از این که ند انی
صورتم مثل قلبت سرد و کبود
ترس من از بی رحمی تو بود
ترس من از بی خبر رفتن تو نیست
ترس من از نبود رحم توست
اگه کسی از نوشته هام ناراحت شد ه معذ ر ت میخوام
ازدوستای گلم
سار ا
مژده
مهردادک
گل بانو
دختر تنها
دخترک تنها
سعید
دختر ایرونی
و همه دوستای عزیزم که در طول سال گذشته منو همراهی کردند تشکر میکنم
برای همه سال خوبی ارزو میکنم
بای تا سال نو![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امدم نبودی
سراغت را از گل بی بهانه گرفتم نبودی
توی کوچه های خلوت شادی گشتم نبودی
توی کوچه د رد ودل رفتم شلوغ بود
جایی برای من نبود
صدایت کردم
سکوت بود
جای خالیت را نگاه کرد م
نور بود
ادرسم را نوشتم:
اخرین دکه این بازار ورشکسته.
کنار گلهای انتظارگذاشتم و رفتم.
نه میشه به جنگ دنیا رفت
نه میشه رو ادما شمشیر کشید
نه میشه باور کرد فرق دروغ وراست چیه
نه میشه به دیوار تکیه کرد
فقط محکم بایست وبه خدا تکیه کن
وباور داشته باش که به دادت میرسد
حتی در اخرین لحظه![]()
توی این قصه کسی با کسی اشنا نبود
همه خنجر توی دست خنده روی لب
توی شب صدایی جز گریه بی صدا نبود
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه به ما نمی یاد
غصه را هر چند می خواهم پنهانش کنم![]()
سینه میگوید من تنگ امدم فریاد کن
ببخشید دو هفته ای به خاطر مسافرت اپ نبودم
می خواهم چند جمله ای از افلاطون برایتان بنویسم
امیدوارم که از این گفتار در زندگی خود استفاده کرده و پند بگیرید
۱:دشمنان من سه قسمند:گروهی قوی تر جماعتی هم وزن و دسته ای ضعیفتر.
طرفیت با گروه اول موجب نابودی است.
با جماعت دوم تاجان دارم می جنگم.
اما گروه سوم را اگر چه با التماس باشد رام خواهم ساخت.
چه طرفیت با خصم ضعیف از مقام انسان در جامعه می کاهد
وشخص را ناچیز می کند.
۲:هیچ کوچک را حقیر مشمارید باشد که از شما فزونی یابد.
۳:عشق تنها مرضی است که بیمار از ان لذت می برد.
۴:هر چه را که نگهبان بیشتر باشد استوارتر گردد مگر راز که
نگهدار ان هر چه زیادتر باشد اشکارتر گردد.
دوستتان دارم بای
از خوشه های گندم واز راز مبهمم
امشب تمام اینه ها را شکسته ام
با چشم خسته در پی چشمان بی غمم
در کوچه های خاکی شهری پر ازدهام
در جستجوی گندم وانسان وادمم
بری سرقرار تا ببینیش اون کم نمیگذاشت از سربازی فرار میکرد تا تو رو ببینه
بعد کلی دعوا کتک فحش واسطه بد بختی به هم رسیدن سال اول زندگیشون گذشت
هیچ کس سال اول زندگی نمیتونه بگه خوشبختم چون کله هر دو طرف داغ
خلاصه بعد سال اول از شرکتی که کار میکرد در اومد گفت کارش سخته
دو سه ماهی نگذشته بود که بچه اولشون به دنیا اومد کم کم کرایه خونه عقب افتاد و........
با همین بیکاری فرزند دومشون به دنیا اومد ومشکلات بزرگتر وبزرگتر میشد
تا اینکه مبلغی که برای خونه اجاره کردن داشتن تموم شد ودیگه خونه ای در کار نبود
درست سال چهارم زندگیشان فرزند سومی هم به دنیا امد که این بار تصمیم به کشتن ان گرفتن ولی چون گناه بود منصرف شدن
وتصمیم گرفتند چون توانایی مالی ندارند فرزندشان به خانواده ایکه فرزنددار نمی شود بدهند
الان محمد جواد ۲ساله است
دور از خانواده اش دور از خواهر وبرادرش در زیبا کنار زندگی میکند
نمیدانم چه باید گفت هزاران سوال در سر دارم
وقتی محمد جواد بزرگ شد به مادر وبدرش چه می گوید و انها در جواب محمد جواد چه دارند
فقط به خاطر نون و لباس بود که محمد جواد محکوم دور از خانواده زندگی کنه
به خاطر بی مسولیتی های بدرش
این یک عشق واقعی نیست عشق تنها حرف نیست
عشق یک طرفه درست مثل لیوان خالی از اب را سر کشیدن است
به تظاهر می نوشی ولی سیر اب نیستی
هرگاه مادر در را باز می کند دیگر مثل گذشته ها خنده بر لب ندارد
خنده او گریه شده
کاش بودی تا ببینی یکی از چشمهای پدر نابینا شده
کاش بودی تا به این عمق خنجر در دل ما فرو نمی رفت وکمرمان خم نمی شد
کاش بودی تا ببینی تسلیت گفتن ادما درست مثل سیلی محکمی بر صورتم است
کاش بودی دردانه برادرم
به هلنای مقدس دوستون دارم